لك [ lakk ]ابله و نادان،هندوشاه گويد: بيت ز دست آسمانم مخلص بخش كه بس بيرحمت است اين جاير لك و عدد معروف يعنى صد هزار،عنصرى گويد: مصراع دو لك ز لشكر او شد بزير خاك نهان و بدينمعنى در اصل هندى است،و همان لاك مرقوم كه از درخت كنار و ديگر اشجار حاصل شود،و در عربى بتشديد كاف آمده،ظاهرا معرب كردهاند،و بعضى بدين معنى بضم گفتهاند،و بكسر نخالۀ آنرا گفتهاند كه بدان چيزها پيوند كنند،و طايفۀ از كردان،و جامۀ پاره پاره،و بعضى از مردم روستا رخت پوشيدنى را گويند،اعم از آنكه نو باشد يا كهنه،و بالضم،چيزى گنده و ستبر،و كعب پا،نزارى گويد: بيت محيط بر لك پايم نمىرسد بمراتب غدير دنيا وانگه من و غريق علايق و مخفف لوك كه نوعى از اشتر است،پوربها گويد: مصراع خرطوم فيل و گردن بسراك و دست لك و در سامى ريشى است كه در شكم پيدا شود،چنانكه شكم را سوراخ كند، و بعربى دبيله خوانند،و بالكسر،مرغ كاروانك كه آنرا ليك و ليكك نيز گويند و گوشت لذيذ دارد. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص1291) 
به فتح اول و سكون ثانى صد هزار را گويند يعنى عدد هر چيز كه به صد هزار رسيد آن را لك خوانند و به معنى ابله و احمق و نادان هم هست و سخنان بيهوده و هرزه و هذيان را نيز گويند و جامه و لتۀ كهنه پاره پاره شده و رختى و لباسى كه مردم روستا پوشنده خواه نو باشد و خواه كهنه و داغ و لكۀ جامه و غير آن را هم مىگويند و نام طايفهاى باشد از كردان صحرانشين و بىموى و صاف را نيز گويند و به ضم اول هر چيز گنده و ناتراشيده باشد و گلوله و برآمدگى و گره كه در اعضا به هم رسد و رنگى است مشهور كه در هندوستان سازند و ساختن آن چنان است كه آن شبنمى است كه بر درخت كنار و غير آن نشيند و منجمد گردد و آن را گرفته بكوبند و بپزند و از آن رنگ سرخى حاصل شود و با ثفل و نخالۀ آن كارد و شمشير را در دسته محكم كنند و به كارهاى ديگر هم مىآيد و به معنى شتالنگ نيز هست كه به عربى كعب گويند و صمغ گياهى هم هست كه به مرو شباهتى دارد و سرخ مىباشد و ريشى را نيز گويند كه در شكم پيدا شود چنان كه شكم را سوراخ كند و آن را به عربى دبيله خوانند و به كسر اول جانورى است پرنده كه گوشت لذيذى دارد و آن را خرچال مىگويند. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص826) 
- [بضم لام] رنگى باشد بغايت سرخ كه بسياهى زند و نقاشان و رنگرزان بكار برند و لاك نيز گويند. اما باين معنى عربيست و اكثر مؤلفان بفرس نوشتهاند و اشعار بعربيتش نكردهاند و در فرهنگ بمعنى كعب پا نيز آورده [3] و اين بيت حكيم نزارى را مؤيد خود آورده: شعر محيط بر لك پايم نمىرسد بمراتب غدير دنيا وانگه من و غريق علايق و مختصر لوك نيز باشد كه نوعى از شترست چنانكه پوربهاى جامى گويد: شعر شاخى ز بهر كون تو ترتيب كردهام خرطوم پيل و گردن بسراك و دست لك و در سامى فى الاسامى لك ريشى باشد كه در شكم پيدا شود چنانكه شكم را سوراخ كند و آن را بعربى دبيله گويند - بضم دال و فتح با و لام و سكون ياى حطى - [4] و بمعنى چيز گنده نيز آمده و معروفست. مثالش پوربهاى جامى گويد: (1)در برهان معنى جامه و لتۀ كهنه پارهپاره شده و رختى و لباسى كه مردم روستا پوشند خواه نو باشد و خواه كهنه و داغ و لكۀ جامه و غير آن (لكه) و بيموى و صاف (لغ، دغ) نيز دارد. (2)خرچال (برهان). (3)شتالنگ. قوزك پا. (4)در برهان معنى برآمدگى و گرهى كه در اعضا بهم رسد دارد و نيز بمعنى صمغ گياهى شييه مرو (لكا) نيز هست اما معنى چشم بزرگ بيرون جسته ندارد. شعر اى شوربخت مدبر مفلوك قلتبان وى ترش روى ناخوش مكروه لوك لك و بمعنى چشم بزرگ بيرون جسته كه پلك نيز گويند هم آمده. مثال اين معنى هم او [1] گويد: بيت چون ديدۀ بزغ ز ميان دو گوش او بيرون خزيده از سر شومت دو چشم لك* 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ج3 , ص1271) 
- [بفتح لام] دوژ باشد كه دستۀ كارد و غيره را بآن محكم كنند. آغاجى گويد: شعر هيچ نايم همى ز خانه برون گوئيم در نشاندهاند به لك و ديگر احمق و هرزه و هذيانگوى باشد؛ مثال اين معنى محمد هندو شاه گويد: شعر ز دست آسمانم مخلصى بخش كه بس بىرحمتست اين جاير لك (1)در برهان لغ بمنى صحراى خشك بىعلف هم هست. (2)در برهان معنى بيحيا و بيخيال هم دارد. (3)و تخممرغ گنديده و فريب و بازى دادن (برهان). (4)ليف، يعنى پارچۀ لطيف سفيد از ململ و جز آن خاص صابون زدن بتن در گرمابه. و در قديم در دستگاه جولاهگان نيز بكار برده است و در آن حال از موى يا از پوست خرما و جز آن مىبافتهاند. و بمعنى صد هزار نيز آيد. مثال اين معنى حكيم عنصرى گويد: بيت در آن نه ساير ماند و نه طاير از بر خاك دو لك ز لشكر او شد بزير خاك نهان و در فرهنگ بمعنى هرزه و هذيان نيز آمده و اين بيت استاد لبيبى را شاهد آورده: نظم رفت ريمن مرد خام لك دراى پيش آن فرتوت پير ژاژ خاى و نام طايفهاى از كردان نيز گفته [1]. و - بكسر لام - نام مرغى باشد كه گوشت لذيذ دارد و ليك و ليكك نيز گويند [2]. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ج3 , ص1270) 
ابله و نادان هندوشاه كفته ز دست آسمانم مخلصى بخش كه بس برحميت است اينجا بر لك و عدد معروف يعنى صد هزار حكيم عنصرى كويد دولك ز لشكر او شد بزير خاك نهان و باين معنى هنديست ديكر همان لاك مرقوم كه از درخت كنار و ديكر اشجار حاصل شود و در عربى بتشديد كاف آمده ظاهرا معرب كردهاند و بعضى بدين معنى بضم كفتهاند و بكسر نخاله آن را كفتهاند كه بدان چيزها را پيوند كنند و طايفه از كردان نيز جامه پاره و بعضى از مردم روستا را جامه و رخت پوشيدنى را كويند چه نو و كهنه باشد و بالضم چيز كنده و ستير و كعب پا كه شتالنك كويند نزارى كفته محيط بر لك پايم نمىرسد بمراتب غدير دنيا و آنكه من غريق علايق و مخفف لوك كه شتر است پوربها كفته خرطوم فيل و كردن بسراك و پاى لك و در سامى كفته ريشى است كه در شكم پيدا شود چنانكه شكم را سوراخ كند و بعربى دبيله كويند و بكسر مرغ كاروانك كه آن را ليك و ليكك خوانند و كوشت لذيذ دارد 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص659) 
بفتح لام چند معنى دارد اول لكۀ سرخ باشد كه از دريا آرند دوم دارويى سياه باشد كه تيغۀ كارد را در دسته بدان محكم كنند. سيوم مردم رعنا و احمق و هذيان[گو] باشند.پدرم گفت رحمة اللّه عليه: بيت ز دست آسمانم مخلصى بخش كه بس بيرحمتست اين جابر لك ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
"بضم لام چند معنى دارد اول رنگى باشد نيك سرخ چنانكه از غايت سرخى،اندك بسياهى زند و نقاشان آلت چوبين را چون كاسه و طبق و غير آن بآن رنگ كنند،دوم آن باشد كه تيغ كارد در دسته بآن محكم كنند و آن لك سياه رنگ باشد بشكل قير. آغاجى گفت: بيت هيچ نايم همى ز خانه برون گوييم در نشاندهاند به لك سيم لك سرخ باشد كه از دريا آرند. عنصرى گفت: بيت همىگفت و پيچيد بر خشك خاك ز خون دلش خاك همرنگ لاك" 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص186) 
[اسم][فارسی]عدد صد هزار.و ابله و احمق و نادان.و سخن بيهوده و هرزه و هذيان. و جامه و لتۀ كهنۀ پاره پاره شده.و رخت و پوشاك مردم روستا خواه نو باشد و يا كهنه. و داغ و لكۀ جامه و جز آن.و بىموى و صاف.و نام طايفهاى از كردان صحرانشين. ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
[اسم][فارسی]هر چيز گنده و ناتراشيده. و گلوله و گره و برآمدگى كه در اعضا بهم رسد.و رنگى سرخ كه از درخت كنار و جز آن گيرند و ثفل و نخالۀ آن اكنون معروف بلاك است.و گياهى سرخ شبيه بمرو.و كعب و شتالنگ.و نام ريشى در شكم كه بتازى دبيله گويند. ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
[اسم][عربی]گوشت.و آميزش. و صمغ درختى كه بدان رنگ سرخ نمايند. ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
[مصدر][عربی]لكه لكا(از باب نصر): زد آن را و راند و دور كرد.و زد آن را و كوفت و مشت زد بر پشت گردن آن. ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
[اسم][عربی]دردى لك و كنجارۀ آن. و درشت اندام پرگوشت. ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
[اسم][عربی]پارههاى پوست رنگ كردۀ با لك كه نيام دستۀ كارد سازند 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج4 , ص2978) 
بفتح اوّل بمعنى هذيان و هرزه خاقانى كفته با نظم و نثر خاطر خاقانى طبع كشاجم از در لك باشد يا سنبلى كه آهوى چين خايد عطر پلنك مشك چه سك باشد لبيبى كفته كف ز يمن مرد خام لك دراى 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص660) 
سخنان بيهوده و هرزه و هذيان.لبيبى گفت]: گفت ريمن مردِ خام لك دراى#پيش آن فرتوت پير ژاژخاى. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص93) 
بن لاك باشد و لكا باشد كه باز پس مانده بود و در دستههاى كارد بكار برند. آغاجى گفت: هيچ نيايم همى ز خانه برون #گوييم اندر نشناختند بلك . 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص97) 
همه رنگى باشد سرخ كه نقّاشان بكار دارند.عنصرى گفت: همى گفت و پيچيد بر خشك خاك #ز خونِ دلش خاك همرنگ لاك. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص90) 
احمق و خامدراى و ياوهگوى بود. رودكى گفته است: گفت ريمن مرد خام لك دراى#پيش آن فرتوت پير ژاژخاى 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص108) 
غلوله. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص162) 
لك (اسم) صمغ گياهى است شبيه به مرو و به رنگ سرخ كه بن كارد بدو در دسته محكم كنند. رنگى مشهور كه در هندوستان سازند. و آن شبنمى است كه به سبب برودت هوا بر شاخ درخت كنار و چند درخت ديگر كه مخصوص ملك هندوستان است منجمد گردد و آن را كوفته و بپزند و از آن رنگ سرخى حاصل شود كه جامههاى ابريشمى و پشمى و ريسمانى را بدان رنگ كنند. به فارسى رنگ لاك نامند. بن لاك. ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
(اسم ، صفت) لُكّه. قسمى از رفتن اسب، شتر و جز آن: لك رفتن، لكه رفتن. ¦¦مخفف لوك كه نوعى از شتر است. ¦¦ (ص) اشل. اقطع. بىدست. ¦¦هر چيز گنده و ناتراشيده. ¦¦شتالنگ. كعب. كله. پژول. قوزك پا. ¦¦پوستى نرم كه عرب آن را دارِش گويند. ¦¦زخمى كه در شكم پيدا شود، چنانكه شكم را سوراخ گرداند. قرحه در جگر و جز آن. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ج2 , ص2514) 
(اسم ، صفت) نقطهاى از ميوه كه فاسد شده باشد. ¦¦قطرۀ رنگين بر جامه يا كاغذى يا ديوارى و جز آن. نقطهاى به رنگ ديگر بر چيزى. رنگ جزئى بر چيزى مخالف رنگ همۀ آن چيز. خال كه از چيزى بر جامه و غيره به رنگ ديگر غير رنگ جامه افتد: لك زدن انگور؛ روى به سرخى نهادن آن. آغاز رسيدن كردن آن. ¦¦نقطهاى از سرخى يا سپيدى يا سياهى كه بر ظاهر چشم پديد آيد. هولك، لك كه امروز مىگوييم «چشمش لك آورده است». ¦¦خال. ¦¦نكته. ¦¦قطره. چكه. لكه: يك لك باران. ¦¦خون كه از زنان دفع شود. حيض. خون حيض. ¦¦نشان. داغ. ¦¦تاش، كلفى كه بر روى و اندام مردم افتد: لك و پيس. ¦¦رعنايى و لاف جستن و بىهنرى. ¦¦تك و پوى. ¦¦جامه و لته كهنۀ پارهپارهشده. ¦¦رختى و لباسى كه مردم روستا پوشند خواه نو باشد خواه كهنه. ¦¦بعض آلات خانه از كاسه و كوزه و غيره. ¦¦صدهزار. يعنى عدد هر چيز كه به صدهزار رسيد آن را لك خوانند. ¦¦ (ص) مردم رعنا. ¦¦مردم خسيس. مردم خس. فرومايه. لاك. لكات. ¦¦ابله. احمق. نادان. ¦¦سخنان بيهوده و هرزه و هذيان. يافه. خَله. ژاژ. لك. بيهوده. ¦¦ژندهپوش. ¦¦بىموى و صاف. لغ. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ج2 , ص2515) 